تبليغاتX
اطلا عات عمو مي

ای تماشایی ترین مخلوق خاکی در زمین؛آسمانی میشوم وقتی نگاهت میکنم

      Yazdan


           BLOGFA.COM

          

داستان کوتاه...

چند قورباغه از جنگلي عبور ميكردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي

افتادند. بقيه قورباغه ها كنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند چقدر گودال عميق

است،به دو قورباغه ي ديگر گفتند كه ديگر چاره اي نيست،شما به زودي خواهيد مرد.

دو قورباغه اين حرف را نشنيده گرفتند و با تمام توانشان كوشيدند كه از گودال بيرون

بپرند. اما قورباغه هاي ديگر مدام مي گفتند كه دست از تلاش بردارند،چون نمي توانند

 از گودال خارج شوند و خيلي زود خواهند مرد.

بالا خره يكي از دو قورباغه،تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش

برداشت.سرانجام به داخل گودال پرت شد و مرد.

اما قورباغه ي ديگر با تمام توان براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي كرد.هرچه قورباغه

 ها فرياد مي زدند كه تلاش بيشتر فايده اي ندارد،او مصمم تر مي شد.تا اينكه

بالاخره از گودال خارج شد.

وقتي بيرون آمد،بقيه قورباغه ها از او پرسيدند:مگر تو حرفهاي مارا نمي شنيدي؟

معلوم شد كه قورباغه ناشنواست.در واقع او تمام مدت فكر مي كرده كه ديگران او را

 تشويق مي كنند.!!!



| *| نوشته شده در دوشنبه 8 تیر1388 و ساعت 6:44 توسط Yazdan |