اطلاعات عمـــــومي

 

آری "من تنها هستم... اما تنها من نیستم که تنها هستم

از خدا خواستم درد و غمهایم را برطرف کند

خدا گفت: تنها راه علاج اینست تو خود دردهایت را رها کنی.


****************


یه جوانی میگفت:چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران که هم آشپزخانه بود

هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها . افراد زیادی اونجا نبودن , سه نفر ما بودیم

با یه زن و شوهر جوان و یه پیرزن و پیر مرد که حدود ۶۰-۷۰ سالشون بود.

ما غذامون رو سفارش داده بودیم که یه جوان تقریبا ۳۵ ساله با موهای بلند بقول امروزیها

هیپی اومد تو رستوران.یه ساز هم رو دوشش بود معلوم شد از کلاس موسیقی برمیگشت"

این بین  یه چند دقیقه ای گذشته بود که اون جوان گوشیش زنگ خورد . شروع کرد با

صدای بلند صحبت کردن و بعد از اینکه صحبتش تمام شد رو کرد به همه ما ها و با

خوشحالی گفت که خدا بعد از ۸ سال یه بچه بهشون داده و همینطور که داشت از

خوشحالی ذوق میکرد رو کرد به صندوقدار رستوران و گفت این چند نفر مشتریتون مهمون

من هستند. میخوام شیرینی بچه ام رو بهشون بدم.

به همشون باقالی پلو با ماهیچه بده . خب ما همگی مون با تعجب و خوشحالی داشتیم

بهش نگاه میکردیم که من از روی صندلیم بلند شدم و رفتم طرفش . اول بوسش کردم و

بهش تبریک گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذامون رو سفارش دادیم و مزاحم شما

نمیشیم. اما بالاخره با اصرار زیاد پول غذای ما و اون زن و شوهر جوان و اون پیرزن و

پیرمرد رو حساب کرد و با غذای خودش که سفارش داده بود از رستوران خارج شد…

این ماجرا گذشت تا  دیشب با دوستام رفتیم سینما. توی صف برای گرفتن بلیط ایستاده

بودیم. ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو دیدم که با یه دختر بچه ۴-۵ ساله ایستاده بود

توی صف. از دوستام جدا شدم و جوری که متوجه من نشه نزدیکش شدم و باز هم با تعجب

دیدم که دختره داره اون جوان رو بابا خطاب میکنه!

واقعا از کنجکاوی شاخ در اوردم  دل زدم به دریا و رفتم از پشت زدم رو دوشش. به محض

اینکه برگشت من رو شناخت , یک ذره رنگ و روش پرید . اول با هم سلام و علیک کردیم بعد

من با طعنه بهش گفتم , ماشالله از ۲-۳ هفته پیش بچه تون به دنیا اومد و بزرگم شده .

 همینطور که داشتم صحبت میکردم پرید تو حرفم

گفت : داداش او جریان یه دروغ بود , یه دروغ شیرین که خودم میدونم و خدای خودم.

دیگه با هزار خواهش و تمنا گفت: …  اون روز وقتی وارد رستوران شدم دستام کثیف بود

و قبل از هر کاری رفتم دستام رو شستم .همینطور که داشتم دستام رو می شستم صدای اون

پیرمرد و پیر زن رو شنیدم. البته اونا نمیتونستن منو ببینن که دارن با خنده با هم صحبت میکنن.

پیرزن گفت کاشکی می شد یک کم ولخرجی کنی امروز یک باقالی پلو با ماهیچه بخوریم.

الان یک سال میشه که ماهیچه نخوردم.

پیر مرده در جوابش گفت: ببین اومدی نسازی ها قرار شد بریم رستوران و یه سوپ

بخوریم و برگردیم خونه. اینم فقط بخاطر اینکه حوصلت سر رفته بود ,, من اگه الان هم

بخوام ولخرجی کنم نمیتونم بخاطر اینکه ۱۸ هزار تومان بیشتر تا سر برج برامون نمونده .

همینطور که داشتن با هم صحبت میکردن اون کسی که سفارش غذا رو میگیره اومد

سر میزشون و گفت چی میل دارین؟

پیرمرده هم بی درنگ جواب داد: پسرم ما هردومون مریضیم. اگه میشه دو تا سوپ

با یکدونه از اون نونای داغتون برامون بیار.

من تو حال و هوای خودم نبودم همینطور آب باز بود و داشت هدر میرفت , تمام بدنم

سرد شده بود احساس کردم ایا واقعا دارم امتحان میشم؟

رو کردم به آسمون و گفتم خدا شکرت فقط کمکم کن.

بعد امدم بیرون یه جوری فیلم بازی کردم که اون پیرزنه بتونه یه باقالی پلو با ماهیچه

بخوره همین..............................!!!!!!

ازش پرسیدم که چرا دیگه پول غذای بقیه رو دادی ماها که دیگه احتیاج نداشتیم .

گفت داداش، پول غذای شما که سهل بود من حاضرم دنیای خودم رو بدم ولی آبروی

یه انسان رو تحقیر نکنم.این رو گفت و رفت.

یادم نمیاد که باهاش خداحافظی کردم یا نه" ولی اینو یادمه که چند ساعت روی جدول

نشسته بودم و به در و دیوار نگاه میکردم و مبهوت بودم… واقعا راسته که خدا از روح

و نور خودش تو بدن انسان دمید.وگرنه نور ما کجا بوده؟؟؟؟؟؟؟

خدایا این اعتقاد و باور و یقین رو از ما نگیر "داریم باهاش زندگی میکنیم عشق میکنیم لذت

میبریم و مستی زندگی ما نه از روی کلاه برداریه و نه از روی حسد ورزی به اموال دیگران همینکه

بتونیم لبخندی رولب بندگانت بیاریم دلخوشیم.. خدایا ازمون نگیر....بذار تو مستیمون بمونیم

نوشته شده در ساعت توسط یزدان|

 

نوشته شده در ساعت توسط یزدان|


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ساعت توسط یزدان|

قابل توجه سعيد جان: فايلت رو از پست قبلي دانلود كن

سلام" با توجه به مطلب اخير" دوستان نظر خودشون رو تا اندازه اي بيان فرمودند"

اما از هر چه بگذريم سخن دوست خوشتر است.
وقتي من ميگم مهريه بايد بر اساس فهم و درك باشه انگار دارم طرفداري از مرد يا زن ميكنم خير اصلا اينطور نيست"بذار با دل و جرات اينو بگم" وقتي مهريه بر اساس ادب و شعور و تربيت تنظيم بشه تنها كساني مخالفت ميكنند كه بدور از ادب و فهم و تربيت باشند  يعني وقتي چوب رو برداري گربه دزده حساب كار مياد دستش" چطور دختر يا پسري كه علاف تو خيابون ميگردن با كسيكه واسه اينده خود و جامعه اش داره درس ميخونه يا كار ميكنه فرقي نداشته باشه چطور فرزندي كه تو خونه اي بزرگ بشه نه حرف بزرگتر درش تاثير گذار باشه  نه حرف كوچكتر " ميتونه فردا يه خانواده اي رو اداره كنه؟ حرف بزرگتر يعني يا عاقلانه حرف بزن و يا صادقانه سكوت كن".حرف كوچكتر يعني حتي به كوچكتر از خودشم تو خانواده ارزش قائل بشه تا فردا بتونه فرزندش رو بخوبي درك كنه يا باهاش مشورت كنه . فكر نكنيد امروز ميتونيد خداي ناكرده با خود سري تصميم عجولانه بگيريد و دو روز ديگه بعد از بچه دار شدن تصميم به طلاق بگيريد كار تمومه ابدا اينطور نيست"اگر در قبال شوهرتون يا زنتون 50 در صد اختيار داريد قضاوت كنيد پس اين رو هم بدونيد فرزند شما در قبال شما دونفر صد در صد حق دخالت داره"مگه ميشه براحتي اينده اون رو نديد و پشت پا به روياها و ارزوهاي شيرين اينده اش زد؟فكر نميكنيد طلاق بين زن يا شوهر برگرفته از كوتاهي يكي از ان دونفر هستش؟اگه زن يا شوهري كارشون به طلاق كشيده دقت كنيد اگه فرزند پيش باباش موند اين يعني مادره مقصره كه دست يافته به عياشيهاي خودش"و اگه فرزند با مادره داره زندگي ميكنه اين يعني باباهه بوده كه رگ غيرتش گل نكرد و تنهاشون گذاشت رفت پي خوشگذرونيهاش" اگه اسم اينكار بي ادبي نيست پس چيه؟ بگيد شايد ما هم ياد بگييريم؟...........دقيقا ميدونيد منظور از ادب و تربيت كه نام بردم چيه؟  اقا پسري رو ميشناسم كه 4 سال پي در پي با اقوام راه ميفتادن دنبال دختري كه توي محل زبانزد خاص و عام بوده از خوبيها و هنر دختر هر انچه بگم كم گفتم از مدارك تحصيلشم همينطور" كه بتونن از دختر يا خانواده اش بله بگيرن" صد بار براي خواستگاري رفتند خونشون اما جواب منفي شنيدند" بعد از گذشت زمان  اقا پسر بقدري ابراز عشق ميكرد كه اگه قرار نباشه با اين دختر ازدواج كنم" يكي از ما دو نفر كشته ميشه.... زمان گذشت و بهر دليلي پشت پا به قسمت خورده شد و با هزار واسطه گري خواستگاري جور شد و بله رو گرفتند. در صورتيكه فهم و كمالات دختر و خانواده اش كجا و درك و شعور اقا پسر و خانواده اش كجا.....دقيقا يكي از دلايلي كه دختر خواسته خانواده پسر رو رد ميكرد همين بوده..بعد از بله گرفتن صحبت مهريه بميان امد. هنوز كسي لب باز نكرد مادر دختر اومد تو گوش دخترش گفت عزيز دلم شايد ديگران ندونن اما تو كه بهتر خبر داري به چه ايمان و باوري بزرگت كردم" اگه غسل و وضو نداشتم بهت شير نميدادم ايا رضايت ميدي همانطوريكه تا بامروز فاطمه زهرا رو الگو دونستيم بازم متوسل به او بشيم؟ شك نكنيد اينجا اگه دختر درست ادب نشده بود بحتم چيزي جز خواسته مادرش ميگفت اما وقتي اين جمله رو شنيد فورا سر تسليم فرود اورد گفت مادرم هر چي تو بگي قبوله"مادرش تو جمع اعلان كرد مهريه دختر من قران خدا هستش واسطه ما هم حضرت زهرا..تا اينجا رو گفتم؟ بعد از ازدواج انچه بلا تو دنيا نبود سر دختره اوردند انچه تهمت نبوده بار دختره كردند. نميخوام زياد طولش بدم فقط همينقدر بدونيد 8 سال بر دختره و خانواده اش حكومت كردند اگه خانواده دختره از نوع بي هويت ميبود براحتي طلاق رو بر زندگي خفت بار ترجيح ميداد. اما تحمل  و صبوري كرد و همانطوريكه حضرت زهرا واسطه او بود  فقط دردهاش رو با اشك و آه تو اون غربت باهاش درد و دل ميكرد نتيجه واگذار كردن به ائمه "بلايي بسر خانواده پسر اومد و چنان تار و مار شدند كه اسمي از اونها برده نميشه اما همون دختره امروز شده خانم خونه شده تاج سر اون خاندان فكر ميكني با زور سرنيزه همچي بروال اصلي برگشت؟ با زبون درازي تحكم بيجا سرور اون خونه شد؟نه عزيز دلم كافيه معتقد باشيد كافيه وقتي متوسل به كسي ميشيد اونو واگذار به همون شخص كنيد تو نيمه شب دنبال نفرين و ناله نباشيد بيش از اندازه هم نيازي نيست به خدا ياداوري كنيد"در اين مورد براي براورده شدن حاجاتتون كافيه خودتون دخالت نكنيد واگذارش كنيد بكسيكه ايمان داريد بعدا بشينيد و تماشا كنيد..سخن دوست در اين مطلب بمعناي يك دنيا اعتقاد و اعتماد و باور و ايمان هستش"خدا از دل همه بندگانش با خبره و فكر نكنيد رعدي اومد و برقي زد و گذشت..هرگز اينطور نبوده و نيست. سركار خانم نياز اومدن و گفتن ما كه مجرديم متاهل شديم ميايم و نظر ميديم  شايد بشوخي گفته باشي عزيز دلم اما دقيقا امروزه اين مطالب بدرد فقط خودت و امثال خودت ميخوره.. تا زندگي ديگران براي تو لااقل درس بشه.. در اخر.. به خدا باور داشته باشيد ائمه رو سبك نگيريد.. مخصوصا به دلتون ايمان داشته باشيد چرا كه نور خدا در دل همه بنده هاش وجود داره كافيه دريچه اش رو پيدا كني..خاك دل آنروز كه ميبيختند.. شبنمي از عشق درو ريختند.....

 

کاش اون لحظه ای که یکی ازت میپرسه" حالت چطوره؟ 
و تو جواب میدی"خوبم 
کسی باشه که محکم بغلت کنه و آروم تو گوشت بگه:میدونم خوب نیستی…

 باباي

 

نوشته شده در ساعت توسط یزدان|

 

بحرمت اقا علي(ع) فقط 4 روز اين فايل صوتي باقي ميماند

 

اينم فايل شما سعيد جان 

 

خدايا هر چند دلم را شكستند ..."

اما--ارزو دارم :

 آنگونه زنده ام نگه داري كه نشكند دلي از زنده بودنم

  آنگونه مرا بميراني كه كسي به وجد نيايد از نبودنم 

با سلام"

منت بال كبوتر نكشم اي صياد" خود بخود نامه من ميل پريدن دارد"

بیخودی پرسه زدیم  صبحمان شب بشود 
بیخودی حرص زدیم سهممان کم نشود 
ما خدا را با خود سر دعوا بردیم
و قسمها خوردیم  ما بهم بد کردیم،
ما بهم بد گفتیم 
ما حقیقتها را  زیر پا له کردیم
و چقدر حظ بردیم  که زرنگی کردیم 
روی هر حادثه ای  حرفی از پول زدیم،
از شما میپرسم،
ما که را گول زدیم؟


خواهش ميكنم بعد از خواندن مطالب خلق و خويي رو بيهوده به من نسبت ندین چرا كه خودم شخصا چيزهايي رو مينويسم كه باورش دارم . بايد ياد بگيريم كساني در جامعه ما موفق ترند كه منطق رو با دل و جان پذيرا شوند نه اينكه فقط جملات زيبا و آبدار رو اسلحه اي در دست بدونن تا خودشون رو توجيه كنند" ما در جامعه اي زندگي ميكنيم كه از اين عبارات بيشتر استفاده ميشود:

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ساعت توسط یزدان|

فرا رسیدن ایام شهادت مولای متقیان علی اعلا (ع) و شبهای باشکوه قدر بر همگی تسلیت و تهنیت برای عاری شدن از معصیت.

التماس دعا.

نوشته شده در ساعت توسط یزدان|

 

سلام"

الحق هيچ كار خدا بي حكمت نبوده و نيست"

جاي همتون خالي بود سفر دورترين ييلاقي كه رفتيم بنام گليَن"

يك روز قبل از حركت يعني دو روز قبل پنج شنبه"دوستي كه قرار بود بريم خونشون دختر بزرگش گفت منم باهاتون ميام راه افتاديم و بi موقع هم رسيديم"خيلي خوش گذشت و جاي همتون خالي تو اين هواي گرم و شرجي شمال بهشت رو باز تجربه كرديم خدا رو شكر"

غروب جمعه يعني ديروز تصميم گرفتيم برگرديم ساعت 9 شب راه افتاديم با اينكه ميدونستيم جاده به خاطر تعطيلي هفته شلوغه"كمي ديرتر حركت كرديم"يادتون نره اسم مسيري كه ميارم ميتونيد تو گوگل سرچ كنيد و قسمت ايميج رو كليك كنيد تا مشخص بشه كجاها رو دارم ميگم"ساعت 9 و نيم رسيديم به محلي بنام چورته"

وسط راه ديديم يه خونواده اي ماشينشون خراب شده يه آقا و خانم و يه بچه 7 يا 8 ساله باهاشون بود كسي هم ترمز نميكرد واسشون"من گفتم مايليد ترمز كنم ببينيم چي ميخوان؟ ديدم خانمم و دختر دوستم گفتن اره زن و بچه باهاشون هست گناه داره. ترمز كردم ديدم پريد جلو داره زار ميزنه كه ما اينجا غريبيم ماشينمون خراب شده كسي هم ترمز نميكنه كمكمون كنه" اومدم پايين رفتم يه نگاه به ماشينش انداختم ديدم از بس سربالايي رفته پمپ بنزينش داغ كرده نميتونه بنزين رو پمپ كنه"گفتم براتون راه ميندازم به شرطي كه برگرديد چون از اين مسير به بالا خلوته و تو شب امن هم نيست موافقت كردند منم يه لنگه جورابم رو در آوردم و توش ماسه ريختم و اونو خيس آبش كردم و گذاشتم رو پمپ بنزينش بعد از چند دقيقه بسلامتي درست شد گفتم تو راه بيفت و منم پشت سرت ميام"

رسيديم محلي بنام جنت رودبار ساعت نزديك 11"كشيدم كنار و گفتم اگه قراره تفريحي راه بري بذار من جلو بيفتم و  پشت سر من بيا ميدونستم جاده براش نا آشناست..به هر حال 11.45 دقيقه رسيديم دالخاني ديدم  پشت سر هم داره چراغ ميزنه وايستادم ديدم ميگه همشهريهام اينجان گفتم خدا رو شكر اون لنگه جورابم براي خودتون اما رسيديد قشلاق صبح بريد و تعميرگاه درستش كنيد كلي تشكر و تعارف ما از هم جدا شديم"

بعد از اينكه چند تا پيچ خطرناك دالخاني رو گذرونديم كم و بيش ماشين تو جاده بود" ديدم يه نيسان ازم سبقت گرفته به ميل خودش داره راه ميره گاهي ميخوام سبقت بگيرم هم  راه نميده"منم به بچه ها گفتم شك ندارم اين بابا فكر كرده ما غريبيم داره اذيتمون ميكنه" وقتي دارم سبقت ميگيرم تو  اون سرازيري فورا مياد وسط جاده" دقيقا رسيديم به دوراهي پياز كِش" يعني جاده اي كه ميخوره به سد ميجران"دقيقا پيچي كه از چپ به راست بوده واقعا هم پيچ خطرناكي بودش"از اينكه يوقتي ازش سبقت نگيرم خودش رو كشوند منتها اليه سمت چپ حالا بچه ها دارن نگاه ميكنن يوقت ديدم اصلا مسير پيچ رو نپيچيد با همون سرعت مستقيم رفت بسمت دره مجيران"يك آن ماشينش غيب شد" فورا ترمز كردم دنده عقب رفتم مخالف مسيرم تو جاده ماشين رو خاموش كردم" نگاه كردم ديدم فقط يه درخت بزرگ تو فاصله 150 متري دره بوده چراغهاي نيسان رو بصورت عمودي دارم ميبينم روشنه يعني معلق زده به صورت يك پهلو خورده به همون درخت و گير كرده" تو اين فاصله هم پرتگاهه و هم تمشك و علفهاي تيغ دار"هر چي فكر كردم ديدم تنهايي از عهده اينكار بر نميام" برگشتم سمت جاده بعد از چند دقيقه ديدم دو تا ماشين پشت سر هم از مسير بالا دارن ميان رفتم وسط جاده جلوشون رو گرفتم و گفتم شما رو بخدا بيايد كمك كنيد يه بنده خدايي رفته پايين با ماشينش"خدا خيرشون بده سه تا جوون هيكلي تو ماشين بودن فورا اومدن و دست هم رو گرفتن و رفتن پايين اقاي راننده تنها بود از لاي شيشه راننده درش اوردن اومدن بالا تمام هيكلش فقط خون...

جالب اينجا بود كه تو همين فاصله يوقت ديدم بالاي 30 تا ماشين ترمز كردن همه جمع شدن ساعت  12 شب" از تو ماشين اب و دستمال بردم سر و صورتش رو شستيم و پاك كرديم ديدم از وسط سرش همينطوري داره خون مياد" يه هد بند از  تو ماشين  بردم طوري سرش رو بستيم كه يخورده خونريزيش كم شد"زنگ زدم 115 گفت ماشينهامون ماموريت هستند اما الان از حلال احمر يه ماشين ميفرستيم بياد بالا" تو اين فاصله ديدم كم كم آقاي راننده به حرف اومد خدا رو شكر" مشخص شد اهل جنت رودبار بوده شخصي بنام ايرج جنتي" و بعد از نيم ساعت ديدم بله ماشين حلال احمر با چراغ گردون از دور داره مياد"حالا اقاي راننده با اون حالش با ناله ميگه بريد تو ماشينم  كيفم رو بياريد من گفتم كار من يكي نيست برم پايين  بالاخره امداد رسيد و اقا رو بردن"

 تو مسير راه همش هم من و هم بچه ها ميگفتيم كار خدا ميبيني"اگه اون بالا ماشين غريبه خراب شد ترمز نميكرديم  و معطل نميشديم الان تو اين بيابون چه كسي با خبر ميشد كه يكي با ماشينش پرت شده پايين" و اين شد كه سفرمون با اين داستان تموم شد ياد اور بشم كه برسيم خونه سه بار ترمز كردم زدم كنار چون بچه ها همش ميگفتم حالمون يه طوريه...  واقعا گاهي مسافرهاي غريبه وقتي ميان شمال مخصوصا تو مسير جنگلي خيلي بايد حواسشون جمع باشه چون هر نوع خطري تهديدشون ميكنه" در اخر الهي سفر تمام مسافرها بي خطر باشه براشون"

نوشته شده در ساعت توسط یزدان|

 

بسم الله الرحمن الرحیم


اللهمّ حَبّبْ الیّ فیهِ الإحْسانَ وكَرّهْ الیّ فیهِ الفُسوقَ والعِصْیانَ وحَرّمْ علیّ فیهِ السّخَطَ والنّیرانَ بِعَوْنِكَ یا غیاثَ المُسْتغیثین.


خدایا دوست گردان بمن در این روز نیكى را و نـاپسند بدار در این روز فسق و نافرمانى را و حرام كن بر من در آن خشم و سوزندگى را به یاریت اى دادرس داد خواهان.

 

التماس دعا

 

نوشته شده در ساعت توسط یزدان

 

نماز عشق ترتيبي ندارد چرا که با نخستين سر بر خاک گذاردن " ديگر برخواستني نيست

..قبل از هر چيزي بايد قدر داني كنم از دوستانيكه وقتي مطلبم رو ميخونن از درونش به نكته هاي مثبت و كارا توجه دارن"و همين توجهات باعث پيشرفت هر دومون ميشه هم براي نوشتن و هم براي خوانده شدن

ضمنا مطالبم رو تو ادمه مطلب نوشتم كه اگه ديديد طولانيه و وقتتون هدر ميره چشمتون رو ازار نديد به راحتي آب خوردن ازش بگذريد..

وقتي که پرکاهي به چشمتان مي رود" آن را بيرون مي آوريد . وقتي عادتي بد وارد

روح شما مي شه" مي گيد سال ديگر معالجه اش مي کنيم

ديدن مردان خودفروخته و چاپلوس و قلم به مزد" بسيار چندش آورتر از ديدن زنان

بدکاره است چرا كه او حق ديگران را ميفروشد اما ان زن خود را....

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ساعت توسط یزدان|

 

شب"خيز كه عاشقان به شب راز كنند

گرد در و بام دوست پرواز كنند

هر جا که دری بود به شب بربندند

اِلا در دوست را كه شب باز كنند

اول دو تا داستان كوچولو بگم بعدش بريم ادامه مطلب چطوره؟

 

 مرد فقیرى بود که همسرش کره محلي درست ميكرد و اون رو به یکى از بقالى های شهر مى فروخت 

اون زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى در مياورد

مرد آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى خرید.

 روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند. 

هنگامى که آنها را وزن کرد" اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود. او از مرد فقیر عصبانى شد

 و روز بعد زمانيكه مغازه پر از مشتري بود  به مرد فقیر گفت:دیگر از تو کره نمى خرم 

 تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است.

مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت:ما ترازویی نداریم و 

یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار مى دادیم . 

یقین داشته باش که:به اندازه خودت برای تو اندازه مى گیریم

وقتي ميگيم السلام عليك يا علي بن ابيطالب"نه اينكه فرداي قيامت اعمال علي (ع) رو از منو شما بخوان

خير.كافيه وقتي اعمالمون رو تو ترازو ميذارن كمي مايل بشه به سمت خوبي ها باشه..

یه کلاغ روی یه درخت نشسته بود و تمام روز بیکار بود و هیچ کاری نمی کرد... یه خرگوش از کلاغ پرسید: منم می تونم مثل تو تمام روز بیکار بشینم و هیچ کاری نکنم؟ کلاغ جواب داد: البته که می تونی!... خرگوش روی زمین کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد... یهو روباه پرید خرگوش رو گرفت و خورد!

اين يعني: بايد ياد بگيريم كه زندگي و رفاه خودمون رو با رفاه ديگران قياس نكنيم و همش نگيم فلاني رو ببين چه زندگي اروم و بي غشي داره" شك نكن يا درس خونده يا باباي تاجري داشته يا نزول خور بوده و يا....بالاخره براي رفاه امروز خودش بحتم از قبل فكرش رو كرده بود برای اینکه بیکار بشینی و هیچ کاری نکنی" باید مثل اقا كلاغه اون بالا بالاها نشسته باشی وگرنه خورده ميشي

 خب حالا بريد ادامه مطلب:


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ساعت توسط یزدان|